تبر به دستم

تبر را مي كوبم بر ريشه

كدام ريشه؟

تيشه به ريشه خود ميزنم

دردش را بدجور احساس ميكنم

باتمام وجودم درد تيشه را حس ميكنم

صداي خورد شدنم را هيچكسي نيست كه بشنود

در اين باغ تك درختم

بي باغبان

خودممو خودم

چه تلاشهايي كه نكردم

نهالي بودم كوچك

خود را پروردم

به خودم بال و پر دادم

سبز شدم

سبز بودم

و كنون درختي پاييزي

خشك شدم

درخت خشكيده را بايد شكاند

بايد سوزاند

خاكسترش كرد و به بادها سپرد...

خودم خواستم

خودم بودم كه با دستان خودم ، خودم را خشكاندم

و چقدر سخت است در اوج جواني پيري

در اوج سرسبزي  بي برگي

و در اوج طراوت خشكي

ازخودم...