سخت است نفس کشیدن برایم

با بغض همیشگی ام

و هر بار که میشکنمش بهانه ای می شود برای هزاران دعوا

طاقت ندارم با این...

سردرد همیشگی که اولین کسی است که صبحها بهم صبحت بخیر میگوید

و اشکهایی که گونه هایم را نوازش می کند تا شب هنگام آسوده بخسبم

واااااااااای چه کنم با این همه بهانه که دست این و آن می دهم؟

هر چه کمتر حرف میزنم بیشتر عذاب میکشم بیشتر متهم میشوم

گناه ناکرده به پای چوبه ی دارم میکشاندم

تقصیر من چه بوده که کوتاه ترین دیوارم!

بهترین مکانم برای شکستن کاسه و کوزه هایشان!